حمد الله مستوفى قزوينى

181

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

به شكرانهء آن‌كه پروردگار * به شاهى تو را داد چندين ديار همه خلق را كرد محتاجِ تو * نداد احتياجت به يك نامجو ز روى كرم كارشان هم بساز * كزين در دو گيتى شوى سرفراز » خليفه پسنديد و آن نيز داد * شد آباد آن جوى « 1 » و آن خلق شاد 80 همين روز درويشى آمد به پيش * از او خواست مالى ز اندازه بيش بخنديد حاجب چو ز او اين شنيد * بر اين كار درويش از او بررسيد به دو گفت : « خندم بر اين « 2 » آرزو * كه بيش است از حدّ شهرى چو تو » به دو گفت درويش : « بر من مخند * به ژرفى نگر گر شدى هوشمند كه بر من طلب هست و بر تو پيام * گزاردن بر آن شه شنيدن تمام 85 روا كردن و ردّ آن بر خداست * تو را خنده كردن به من بر خطاست » چو حاجب سخن ز آشنايى شنيد * برفت و به واثق بگفت آنچه ديد فرو رفت واثق به خود در دمى * فزودش از آن كار غم بر غمى برآورد سر ، گفت : « هرچيز « 3 » خواست * به دو ده كه تقصير كردن خطاست كه او جست و تو گفتى و من شنيد * ز يزدان چه تقصير آرم پديد » 90 چو بردند در پيش درويش گفت : * « به زر نيستم حاجتى درنهفت درم مر شما را ، قناعت مرا * كه اين مال بر من نباشد روا » بگفتند : « جستن چه و رد چراست ؟ » * چنين گفت : « فرمان چنين از خداست كه با حق بدم دوش در ماجرا * كه ضايع كنى بندگان را چرا مر اين مردمان را كه شاهى دهى * نباشد سزا گر كنىشان رهى 95 كه هستند غافل ز كار جهان * رعيّت شده ضايع اندر ميان خدا گفت : شو آزمون « 4 » كن يكى * كه تا اندر آنت نماند شكى من از آزمون جستم اين مال پاك * و گرنه به پيشم چه مال و چه خاك » بگفت و برفت و مهان اين سَخُن * به نزديك واثق فگندند بُن بر اين كار واثق فراوان گريست * چنين گفت : « از اين برترم پايه چيست 100 كه يزدان كند پشتىِ من به كار * نماند كه باشم ز كس شرمسار »

--> ( 1 ) ( ب 79 ) ( دوم ) . سب : آبادان خوء . ( 2 ) ( ب 82 ) . در اصل و سب : جندم برين . ( 3 ) ( ب 88 ) . در اصل : هر حيز . ( 4 ) ( ب 97 ) . سب : من آزمون .